چالش خلا
در پژوهش حاضر که با هدف مدلسازی نوین نظام حکمرانی بهداشت در ایران و تحلیل مشارکت ذینفعان انجام میشود، با چالشهایی چندگانه مواجه هستیم که هم در سطح نظری و هم در سطح عملیاتی خود را نشان میدهند.
از منظر مفهومی، یکی از چالشهای اساسی، پیچیدگی در تعریف و تبیین مشارکت ذینفعان است. این مفهوم در منابع مختلف بهصورت متنوعی بهکار رفته است و مرزبندی دقیق میان انواع مشارکت رسمی و غیررسمی یا نهادی و فردی چندان روشن نیست. همچنین، نبود یک چارچوب نظری منسجم و بومی برای نظام حکمرانی سلامت در ایران موجب میشود مدلهای برگرفته از سازمانهای بینالمللی مانند WHO با بستر اداری، فرهنگی و سیاسی کشور بهطور کامل منطبق نباشند.
در سطح اجرا، یکی از مسائل مهم، دشواری در دسترسی به افراد کلیدی برای مصاحبه است. بسیاری از تصمیمگیران و مدیران حوزه سلامت ممکن است به دلایل اداری یا ملاحظات سازمانی، از مشارکت در گفتوگوهای پژوهشی خودداری کنند یا با احتیاط پاسخ دهند. این محافظهکاری میتواند کیفیت دادههای کیفی را کاهش دهد و شفافیت تحلیلها را تحت تأثیر قرار دهد. از سوی دیگر، ضعف در ثبت و انتشار شفاف دادههای آماری یا سیاستی در حوزه سلامت، مانعی در تحلیلهای کمی و مقایسهای است.
از منظر تحلیلی نیز تبدیل دادههای کیفی به یک مدل مفهومی دقیق، مستلزم تسلط کامل بر روش نظریه دادهبنیاد، دقت در مراحل کدگذاری و توانایی تشخیص مقولات کلیدی است. کوچکترین خطا در این فرآیند ممکن است انسجام نظری مدل نهایی را زیر سؤال ببرد. همچنین، سنجش مدل نهایی در مرحله کمی و استفاده از روشهایی مانند تحلیل مسیر، نیازمند طراحی دقیق ابزار و تحلیلهای آماری پیشرفته است. در صورت ضعف در این بخش، امکان دارد اعتبار و پایایی مدل کاهش یابد.
در مجموع، چالشهای این پژوهش از جنس نظریهپردازی، دادهکاوی، دسترسی به منابع انسانی و اطلاعاتی، و دشواریهای تحلیل ترکیبی است. غلبه بر این چالشها نیازمند برنامهریزی دقیق، استفاده از منابع چندگانه، و تکیه بر دانش ترکیبی در سیاستگذاری سلامت، روششناسی تحقیق و حکمرانی مشارکتی است.
خلأهای تحقیقاتی موجود از نظر نگارنده در حوزه حکمرانی بهداشت ایران با تمرکز بر مشارکت ذینفعان را میتوان در چند محور اصلی بیان کرد:
یکی از خلأهای بنیادین، نبود مدل مفهومی بومی و منسجم برای تحلیل و طراحی نظام حکمرانی بهداشت با تأکید بر مشارکت ذینفعان است. اگرچه مطالعات متعددی در سطح جهانی بر مدلهای حکمرانی سلامت پرداختهاند (مانند چارچوبهای WHO یا OECD)، اما این مدلها بهدلیل تفاوتهای نهادی، فرهنگی و سیاسی، قابل تعمیم مستقیم به ایران نیستند. در فضای داخلی نیز پژوهشهایی به صورت پراکنده به مسائل مشارکت یا حکمرانی سلامت پرداختهاند، ولی هیچکدام با رویکرد تلفیقی (اسلامی-ایرانی و جهانی) و با ترکیب ابعاد نظری، مؤلفهها و شاخصهای سنجش مدلسازی نشدهاند.
همچنین در ادبیات موجود، فقدان تمرکز تحلیلی بر چگونگی تعامل میان سطوح مختلف مشارکت (مانند مشارکت مردم، نهادهای مدنی، بخش خصوصی، و دولت) با ساختارهای حکمرانی سلامت، یکی از خلأهای مهم است. بیشتر پژوهشها تنها به یک سطح از مشارکت پرداختهاند، بدون اینکه پیوند میان آنها و تأثیر متقابلشان بر کارآمدی و شفافیت نظام سلامت بررسی شود.
از سوی دیگر، کمبود پژوهشهایی که از روش آمیخته برای کشف، تأیید و آزمون ابعاد حکمرانی سلامت استفاده کنند، موجب شده بسیاری از مطالعات یا صرفاً نظری و کیفی باقی بمانند یا در سطح کمی بدون عمق مفهومی اجرا شوند. عدم بهرهگیری از ابزارهای تحلیل ساختاری مانند تحلیل مسیر، تحلیل عاملی تأییدی یا چارچوبهای ارزشیابی مشارکت، یکی دیگر از نارساییهای روششناختی در این حوزه است.
در نهایت، ادبیات موجود کمتر به ارزیابی تأثیرات مشارکت ذینفعان بر پیامدهای کلان مانند عدالت، شفافیت و پاسخگویی نظام سلامت در ایران پرداخته است. این در حالی است که در شرایط پسااپیدمی کرونا، ضرورت بازنگری در سازوکارهای حکمرانی سلامت بیش از پیش احساس میشود، ولی چارچوب تحلیلی مناسبی برای این بازنگری در پژوهشهای داخلی ارائه نشده است. همین امر، ضرورت انجام پژوهش حاضر را از دیدگاه نگارنده برجستهتر میسازد.